تبليغاتX
تصادف
 
صحیح رانندگی کردن= فرهنگ نوین ترافیک
 

سلام مخصوص

سلام .امیدوارم که همه دوستانم در صحت و سلامتی کامل باشند .

منهم از امروز سعی خواهم کرد کما فی السابق با پستهای جدید در خدمتت دوستان خوبم باشم .

امیدوارم که با ارائه نظرهای خوب و مختلف شما وبا یاری گرفتن از نظرات خوب شما راه های جدیدی را برای روان شدن و بهبودی بهتر عبور و مرور در جامعه بر داریم .

امروز سه شنبه یازدهم تیرماه ۸۷ است که با شنیدن و دیدن خبر حادثه اتوبوس مسافربری که از یزد به سمت کشور سوریه در حال حرکت بود و در اتوبان قم به تهران از پل هوایی سقوط کرده که منجر به کشته شدن ۲۵ نفر از هموطنان بی گناهمان و زخمی شدن ۲۲ نفر دیگر مصادف شده است .....

دقیقا ۲۲ سال پیش امروز اولین روزی بود که بطور صد درصد راه در راهی گذاشتم که به هر جایی که تصور کنید راه پیدا کرد .......

برای همه دوستان ایامی سراسر خوب و شیرین ارزومندم .مواظب خودتون باشین و تا جایی که میتوانید از تردد کردن بیمورد در معابر شهری که بجز سر درگمی بیبشتر ترافیک در شهرهای بزرگ سود و فائیه دیگری ندارد به شدت پرهیز کنید ....

من نمیدونم توی این هوای گرم تابستان چه چیز جالب توجهی توی شهر هست که باعث میشه همه روزتا شب و شب تا روز دور خودشون برگردنند ....

زیادی جوان داریم .....زیادی ماشین داریم ویا .....نه تا دلمان بخواهد بیکار و پول زیاد داریم ....همه اینها باعث میشه که آدمی بی هدف در خیابانها به دنبال گذراندن ایام باشند تا برای کار و .....

تجزیه و تحلیل ها باشد برای بعد ................شاد باشین ....

لطف دوستان خوبم سعی کنند وقتی نظری میگذارند حتما ادرس بلاگشون رو نیز برایم ارسال کنند .چون مدتیست که سیستم من حسابی هنگ میکنه و کلیه ادرسها را از دست داده ام ...تازه یاهو مسنجر هم ندارم

  نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 18:57  توسط مهران رضازاده  | 

حالا وقت چیه خداحافظی

هرکجا که هستم

آسمان مال من است

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است

چه اهمیت دارد

 گاه اگر می رویند

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

 که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است

کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

 چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد

واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را،خاطره را،زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر،زیر باران باید رفت.

دوست را باید زیر باران دید.

عشق را باید زیر باران جست.

زیر باران باید بازی کرد،

زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت،زندگی،تر شدن پی درپی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه«اکنون» است.

درخت ها را بکنیم:

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم.

شب یک دهکده را وزن کنیم،خواب یک آهو را

گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم.

روی قانون چمن پا نگذاریم.

در موستان گره ذایقه را باز کنیم،

و دهان را بگشاییم اگرماه درآمد.

و نگوییم که شب چیز بدی است.

و نگوییم که شب تاب ندارد خبرازبینش باغ

بیاییم سبد

و ببرم این همه سرخ،این همه سبز.

صبح ها نان و پنیرک بخوریم،

و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.

و بپاشیم میان دوهجا تخم سکوت

و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید،

و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند،

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد،

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت.

شب مهتابه وچشمام بازم از یاد تو خیسه

دیگه عادت شده با بغض واسه تو می نویسه

کاش می فهمیدی که قلبم خونه آرزوهات بود

یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود

آسمون و ماه نقرش با یه عالمه ستاره

شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره

رفتی بی اونکه بدونی دل من مال خودت بود

حال بغضای شبونم به خدا حال خودت بود

سهم چشمای تو بودن توی دنیا هرچی داشتیم

واسه خاطرنازت جونمو گرو گذاشتم

یه دروغ ساده امال قصه مارو بهم زد

سرنوشتمونو آخر با جدا شدن رقم زد

تو پشیمون شدی ومن حالا صندوقچه دردم

سخته اما باورش کن من دیگه برنمی گردم

اما یادت باشه حرفا مثل گوله های برفن

خیلیا قربونی یای بی گناه دوتا حرفن

تو ترانه های شرجیم می درخشی تو همیشه

                                       اما من هر کاری کردم که ببخشمت نمیشه

سلام به تمام دوستان گلم

ستاره درخشان تو این هوای برفی به جمع ستاره های دیگه تو آسمون پیوسته شایدبه کمک ستاره دنباله داربه زمین برگرده کسی چه میدونه شایداومدم شایدم نه میگم بستگی به همون ستاره داره دل کندن ازشما ستاره ها سخته ولی بعدهرسلامی یه خداحافظی هم وجودداره این قانون طبیعته پس فعلأ خداحافظ 

حال که در حال خداحافظی هستم گویی گوشهی اسمان نیز شنید .چنان غرشی کرد که مجبور شدم از اتاقم بیرون بیایم .

حدس بزنید با چه صحنه ای روبرو شدم .قطرات زیبای باران و خداحافظی من در زیر باران و توی نت توصیف کردن باشد برای بعد .

بازهم برای شما که میدانم جزی از خوبان هستید ارزوی اوقاتی خوش و زیبایی را دارم و هر چند که میدانم شاید بسیاری از ما در شرایط سخت و دشواری باشیم ولی باز هم خالق زیبایی ها را شکر میگوئیم و بازهم ملتمس هستم به دعای خوب شما عزیزان ....

شاد باشید و از ابراز کردن مهر و محبت و عشق و مهربانی به یکدیگر هراسی به دل راه ندهید.

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 22:34  توسط مهران رضازاده  | 
سلام .امیدوارم که هر جایی که هستید لبی خندان و دلی شاد داشته باشید .

تصادف یک واقعیت انکار نا پذیر است .زمانی که کودک ما میخواهد روی سرامیک کف خانه گام بر دارد هر آن احتمال سقوطش مهیا است .با فنون بسیار ساده حادثه صفر شما میتوانید از همه حوادث جلوگیری کنید وسلامت باشید .حادثه صفر به شما یاد میدهد که همیشه وهمه جا تصادف در کمین است تا ببیند کی شما غفلت میکنید ودر همان زمان ضربه خودش را وارد میکند .ایران یکی از پر حادثه خیز ترین کشورهاست وبنا بر اعلام مراکز ذی الصلاح در سال 84 نزدیک به سی هزار نفر در تصافات خودرویی جان خودشان را از دست داده اند .متوجه هستید ...

بله دوستان خوبم .هر روز و هر ساعت فقط به دلیل تردد های غیر منطقی ما افراد بی گناهی جان خودشان را از دست میدهند .همین امروز در محور نائین به اصفهان و یا یزد تصادفی مابین چند دستگاه تریلی رخ داده است که متاسفانه دو نفر کشته شده اند .

از ابتدای دیماه امسال تا زمان حال به دلایل آب و هوایی بسیاری از هموطنان ما گرفتار مشکلاتی شده اند که شاید تا پایان عمر باید جواب گوی یک لحظه غفلت خودشان باشند .

اما با این وجود من از سال گذشته در این بلاگ سعی خودم را کردم تا به همه دوستان راه های ارزان و ساده ای را نشان دهم که نه تنها دچار حادثه نمیشوند بلکه میزان بروز انرا نیز به صفر میرسانند ولی چگونه ؟  کمی دقت کنید.

صدای زنگ تلفن بلند شد .وقتی زن جواب تلفن را داد برگشت به تلفن کننده گفت :اخه مگر تو مغز خر توی کله ات زیادی داری .مرد دستپاچه گفت :خوب نیمه شب بود که گفت حالم خوب نیست و من هم سریعا اوردمش بیمارستان .زن دوباره میگوید اخر حالا ساعت ۴ بعد از ظهر است چرا صبح تلفن نکردی ....

بهرحال چند ساعت بعد نوزدای دختر که فقط دو نیم کیلو وزن دارد پای به این دنیای پر از راز و رمز میگذارد .

فردایش وقتی زائو را با نوزداش به خانه میاوردند من از تعجب شاخ در میاورم .

با خودم میگویم خدای من این برادر زاده من چقدر کوچک است .خدای من دستانش را ببین .ولی مادرم زنی بود که بارها و بارها نوزاد های مختلفی را دیده بود .او میدانست که زمانی من نیز با همین شرایط بدنیا امده ام .

تا چندین ماه من بخودم اجازه ندادم که برادر زاده ام را ببوسم .چرا که او انقدر کوچک بود که نمیتوانستم مثلا صورتش را با لبهایم لمس کنم .

در کمتر از شش ماه رومینا حرکتهای خودش را آغاز کرد .او اول چهار دست و پا حرکت میکرد .پدر و مادرش مرتبا در حال نگهداری از او بودند .چند ماه بعد وقتی او توانست برای اولین بار بر روی پاهای نازکش بایستاد صدای شور و خنده فضای خانه را پر کرد .وقتی نزدیک به یکسال داشت تقریبا او میتوانست چند قدمی راه برود .

دقیقا دوستان من روشهای ذکر شده میتواند در همه اوقات و شرایط برای نوزاد ضمن خطر افرینی زمینه ای باشد که بتواند گام های بعدی را بهتر بردارد .هر چند که او هنوز نوزاد است و تحت حمایت شبانه روزی والدینش میباشد .ولی اگر حرکتهای او را از بدو تولد تا دوسالگی زیر نظر بگیریم میبنیم که او اولین حرکت ها را با احتیاط کامل انجام داده است . چندی بعد چهار دست و پا حرکت کردن را تجربه کرد و چندی بعد ایستادن و گام برداشتن با پاها را اموخت .

در مورد تغذیه اش نیز اگر خواسته باشیم نموداری ترسیم کنیم میبنیم که هر چه رفتارهای حرکتی او کاملتر شده است او از میزان مواد غذایی بیشتری نیز بهره مند شده است .

در نهایت حال او چهار ساله است و همه برنامه های کودک را میبیند .گاهی هم برنامه های طنز سیما را میبیند .او یک روز شنبه میشود و یکروز چهار شنبه و یک روز هنگامه میشود و یک روز جوجه .

حال او علاوه بر راه رفتن و غذا خوردن حرفهایی را میزند .بطور حتم نحوه تربیت کردن فرزندان از جانب والدین میتواند فرد را در مسیری قرار دهد که هرگز دچار تصادف نگردد .از همان کودکی وقتی او مسیری را طی کرده و بدون خطر بوده است این نشان دهنده این است که او حتی در کنار ناتوانی های مختلف بازهم میتواند گام صحیح را بر دارد .

نکته مهم و اساسی در همین است .اگر قصد دارید در محیط زندگی شما تصادفی رخ ندهد بدون هر گونه فکری با یک خودکار و کاغذ نوزادی را ترسیم کنید .همه رفتارهای او را تا سن ۲۴ ماهگی در نظر بگیرید و علل اینکه او طی این مدت طولانی دچار حادثه ای ناگوار نشده است را بنویسید .

به همین راحتی میتوانید همه ان مسائل کوچک و پیش پا افتاده ای که ادمهای بزرگ فراموش کرده اند و مرتب به دلیل همین فراموشی نسبت به خود و دیگران رفتارهایی بروز میدهند که خدای نکرده اسیب هایی وارد میشود که تا اخر عمر همراه فرد است .

خدا را شکر امروزه جوانها نسبت به قبل از فهم و شعور بیشتری در زمینه تربیت کردن فرزند از خودشان واکنش نشان میدهند و من امیدوارم که روزی فرا رسد که همه جوانان ما و همه والدین و همه انهایی که ادعا دارند که در این جامعه نقش مدیر و یا مدیر کل و یا قانون گذار و یا رئیس جمهور و یا .....هستند به این حقیقت دست پیدا کنند که هر تصادف خودروئی از نوع فوتی برابر است با پاشیده شدن چهار چوب زندگی حدااقل ۵ الی ۶ خانوار .با اینم اوصاف اگر کسی مدعیست که طی سال جاری میزان تصادف و حوادث کاهش داشته است لطفا با شواهد کافی و با اعداد و ارقام قابل قبول عنوان کند که در سال ۸۴ این چند نفر کشته شده اند و در سال ۱۳۹۰ ایران نه تنها تصادف فوتی نداشته است که هیچ بلکه دایره تصادفات خودروئی نیز به دلیل عدم تصادفات خودروئی منحل شده است و راهنمایی و رانندگی نیز تعداد قابل توجهی از نیروهای کارشناسان تصادفات خودروئی  خودش را بازنشسته نموده است چرا که طبق نظر کارشناسانه مسئولین امر تا چند سال آینده شاهد از بین رفتن همه تصادفات میشویم چون قرار است طی چند سال آینده برای موفقیت کارخانجات خودروسازی چندین میلیون خودرو دیگر نیز به ناوگان حمل و نقل اضافه شود .و وقتی منوریل و مترو و ترن هوایی و .....امد دیگر مردم ماشین سوار نمیشوند و تصادف خودروئی صفر میشود.

در پایان برای همه دوستان خوبی که طی این مدت خالصانه مرا مرد تقدیر قرار دادند سپاسگزارم و برای تک تک دوستان خوب اینترنتی ام ایامی شاد و بدون هر گونه حادثه ای را از خالق مهربانم دارم .

فقط یک نکته و اینکه در زمستان ۸۳ وقتی طرح حادثه صفر را به شرکت های گازی و یا اداره برق و یا اداره بیمه بردم و حتی به مراکزی چون شهرداری مراجعات مکرر داشتم مسئولین مربوطه یا عنوان میکردند که حادثه صفر دیگر چه مقوله ایست و یا اداره بیمه میگفت ما فقط خودرو را بیمه میکنیم و در جواب اینکه در کنارش حداقل یک عدد سی دی پیشگیری از حوادث را نیز ارائه دهید فقط لبخندی میزدند و مرا به بیرون از اداره راهنمایی میکردند .

دستشان درد نکند .طی این چند روز اخیر خوشبختانه هیچ فردی به دلیل گاز گرفتی تحت درمان قرار نگرفته است و طی همین مدت مراکز بیمه گذار هم میلیونها تومان پول بی زبان را بابت پرداخت خسارت هزینه نکرده اند و همه تخت های بیمارستانی خالیست و همه کادر پزشکی در حال تماشای سریال چارخونه هستند .

امید که اینچنین شود ......

بار دیگر از همه دوستان خوبم بابت اینکه شاید این سری مقالات کافی و جوابگو نبوده است پوزش مرا پذیرا باشید و بدانید که من منتظر هستم تا طرحی نو را از نو آوران نامی در خبر ها بشنوم و از این بابت خرسند گردم ....تا آنزمان شب و روز بر همه ایرانیان آزاد اندیش پر از شادی و سرور باشد تا درودی دیگر بدرود

شاد و پیروز باشید . 

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:18  توسط مهران رضازاده  | 
سلام .

خوبین .سلامتین .با هوای سرد زمستانی چطورید .آیا سعی میکنید از این وضعیت اب و هوایی استفاده ببرید و یا به دلیل برودت بیش از حد شما هم هماند مراکز آموزشی تعطیل کرده اید ؟؟؟

بهرحال امیدوارم که هر جایی که هستید از گرمای روح بخش مهر و محبت سرشار باشید .

وقتی شروع کردم به نوشتن بلاگ تصادف هرگز فکر نمیکردم که تا این زمان ادامه پیدا کنه ولی خوب شرایط به گونه ای پیش رفت که یواش یواش نوشتن بلاگ برایم تبدیل شد به یک سرگرمی خوب و مفید .

وقتی از طریق بلاگ با دیگر بلاگر ها آشنا شدم بیشتر به این پی بردم که بیشتر ما آدمها هر چند که شاید دارای همسر و فرزند و خانواده و دوستان و ...هستیم ولی اکثریت بلاگر ها به شدت در زمینه عشق و عشق ورزدیدن به دیگران مطلب مینوشتند .وقتی به بلاگهای دیگر سری میزدم بیشتر متوجه میشدم که اکثریت آنها حتی اگر بدون خواننده هم باشند ولی سعی بر این دارند که از این راه به دیگر اندیشه ها و دیگر ایده ها نیز آشنا شوند .

امروزه ایده ها و فکرها با سرعتی بیش از دیروز و امروز در حال تغییر دادن شرایط هستند و هر کسی که بتواند از این ره آورد استفاده بهینه کند بطور حتم در زندگی و در مراحل مختلف آن از موفقیت های خوب و بهتری برخودار میشوند .

چند روز پیش وقتی تلفن همراهم زنگ خورد و وقتی جواب دادم شنیدم که کسی که تلفن میکند میگوید سلام اقا شما ماشین دارین .گفتم نه .گفت:منزل دارین گفتم بله .گفت برای بیمه آتش سوزی زنگ زده ایم ................

بهرحال چون نیازی به بیمه کردن منزل برای آتش سوزی نمیدیدم با گفتن نه میلی ندارم تلفن را قطع کردم .

دیروز وقتی در حال رانندگی از دور دیدم چراغ راهنمایی قرمز است و سواری سمندی نیز وسط خیابان ایستاده (دقیقا جوری ایستاده بود که حد حریم خط کشی را رعایت نکرده بود ) از سرعتم کاستم .هنوز فاصله داشتم که دیدم چراغ سبز شد .با ماشین سمند که ایستاده بود و ظاهرا به تعویض شدن چراغ نیز توجهی نداشت ضمن زدن بوق چراغ نیز زدم ولی قصد داشتم که بدون توقف از کنارش عبور کنم .

دقیقا وقتی به کنار ماشین سمند رسیدم راننده سمند که خانم جوان شیک پوشی بود به یکباره حرکت کرد و به همین علت آئینه بغل سمت راست من با آئینه سمت چپ سمند برخورد کرد .

سرعتی نداشتم .خدا را شکر کردم و کناری ایستادم .وقتی از ماشین پیاده شدم راننده سمند نیز از خودرو اش پیاده شد و در جواب این که چرا  اینقدر تند میروید و......

بهرحال فقط شیشه آئینه سمند شکسته شده بود و خسارتی حدود ده هزار ریال دیده بود .خانم راننده وقتی دید من با یه هزار تومانی قصد دارم محل را ترک کنم گفت :صبر کنید تلفن بکنم و سوال کنم .

نهایتا با وجود انکه کمی عجله داشتم صبر کردم تا او تلفن کند و سوال کند .وقتی خانم راننده گفت شیشه اصلی آئینه سه تا چهار هزار تومان است هیچ حرفی نزدم و دستم را بردم توی جیبم و یک عدد اسکناس ۵هزار تومانی خدمت ایشون دادم و با عذر خواهی کردن مختصری مجددا بعد از سوار شدن به مسیرم ادامه دادم .

با خودم فکر کردم که اگر او ذره ای فقط فرمانش را به سمت چپ داده بود حال وضعیت تصادف جور دیگری بود .

نا گفته نماند که در این تصادف جزئی اولا من مقصر نبودم .چون راننده سمند رعایت حد حریم خط کشی وسط معابر را نکرده بود .

ولی وقتی با خودم گفتم احتمال اینکه من در جایی دیگر با وضعیتی روبرو شوم که خسارتهایی بیش از این را پرداخت کنم حاضر شدم عوض هزار تومان ۵ هزار تومان پرداخت کنم .خانم راننده هم که دیگر نه میتوانست غری بزند و نه نسبت به او خدای نکرده بی احترامی نکردم و شاید اگر راننده سمند همانند من فردی مذکر بود احتمال اینکه وقت بیشتری را باید صرف میکردم و نهایتا هم مشکل با کمی پول حل میشد .

بله طی این چند روزی که از زمستان میگذرد سراسر کشور به دلیل ریزش برف و باران که طی سالهای اخیر کم سایقه بوده است بسیاری از هموطنان در جاده ها دچار انواع و اقسام مشکلات شده اند و تا وضعیت هوایی هم خوب نشود وضعیت بدتر هم میشود .

طی این چند روز بسیاری از افراد جامعه به مشکلاتی برخورد کرده اند که فقط و فقط به دلیل ریزش برف و باران است که اینچنین یکشبه گرفتار شده اند .....

امروز برای دیدار دوستی به یکی از بیمارستانها سر زدم .

وقتی از یکی از کارکنان انجا سوال کردم که آیا کسی را دارید که به دلیل تصادف خودروئی مصدوم شده باشد و در حال حاضر بستری باشد ...او حرفم را قطع کرد و گفت طبقه چهارم مخصوص مصدومین تصادفی ایست .سری به انجا زدم و نگاهی گذرا به اتاقها کردم!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای خدای من چقدر زیاد هستند مصدومین تصادفات خودروئی ......

یاد تلفن چند روز پیش افتادم .

بیمه آتش سوزی و یا هر بیمه دیگری باعث میشود که اگر در زمانی ناخواسته دچار حوادثی شویم که شرایط اب و هوایی و بی احتیاطی خودمان عامل اصلی بوجود امدن ان هستیم دقیقا کار یک فرشته نامرئی را برای ما انجام میدهد .

هر روز که از خواب برمیخیزیم باید صد ها تصادف که اثرات صد درصد مثبتی از خودش داشته باشد تا بتوانیم از بستر بلند شویم .انهم با صحت و سلامتی .اگر فقط یکی از فاکتور های لازم در بدن انسان که باعث بیداری و هوشیاری فرد است درست عمل نکند بطور حتم وقتی طرف از خواب بیدار میشود با مشکلاتی روبرو است ....تا انتهای شب در هر دقیقه قلب ما باید نزدیک به ۷۲ بار طپش داشته باشد و شش های ما نیز باید مرتب عمل دم و بازدم را مکررا و بدون وقفه انجام دهند .اگر فقط برای لحظه های کوتاه زمان تصادفات درون بدن ادمی درست عمل نکنند دیگر فرد زنده باقی نمیماند .......

جان خودمان را چگونه بیمه کنیم تا هر روز بهتر از دیروز ایام را طی کنیم .روشهای متعددی وجود دارد ولی بدون شک اگر در خود نیروی مثبت و نیروی زندگی را مرتب تقویت کنیم و از دریافت امواج منفی نیز دوری کنیم حتما میتوانیم با لبخندی کوچک ایام را با خوبی و خوشی و با احتیاط کامل طی کنیم و بهترین لحظه ها را در کنار ریزش برف و سرما داشته باشیم .

اری دوستان بلاگ نویس همه شان از حرارت زیبای عشق مینویسند و خبر ندارند که همین بلاگ نوشتن باعث میشود که حرارت عشق را در خود و یا دیگری یا خاموش کنند و یا با حرارتتر کنند .........................

شاد باشید و سعی کنید این ایام تا حدی که برایتان مقدور است از تردد های غیر ضروری به بیرون از منزل خوداری کنید .خودتان را گرم نگه دارید چرا که اثبات شده است که سرد بودن بدن باعث میشود که شما فردی خسته و نا آرام و بی قرار جلوه کنید و................شب بخیر

  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 23:3  توسط مهران رضازاده  | 
سلام .خوبین .سلامتین .چه خبر تازه ؟؟؟

این چند وقتی که گوئی من چیزی ننوشتم انگاری خبر خاصی هم نبوده البته خدا را شکر که همه ما در بیشتر زمینه ها بلد هستیم که برانیم و نتیجه این میشود که بعد از مدتی نگاهی به گذشته میاندازیم و با خود میگویم :نه خوبه ما هم همانند دیگران بلد هستیم که در دریاچه خشک شده شنا کنیم .البته بشرطی که اب داشته باشد .

دقیقا دوستان خوبم در این سری مباحث سعی براین شده که شما دوستان را با انواع و اقسام راندن ها آشنا کنم .

فردی در یک آزمایش ورزشی نتوانست به حد قبول برسد و در آزمایشات رد شد.

زیبا چون دلش نمی خواست که لبخند از لبهایش محو شود باید نگرانی را به هر شکلی که بود از خود میراند .

احمد بعضی مواقع دقیقا مثل موقعی که دارد رانندگی میکند گویی به یکباره میایستد و مثل افرادی که پشت چراغ قرمز منتظر رد شدن عابرین هستند در سیستم رایانه اش دکمه دیلیت را میزند و اشتباهش را پاک میکند و رد انرا نیز از بین میبرد .

در مثالهایی که زدم اگر کمی دقت کنید میبینید که همه افراد دقیقا در حال رفت و امد هستند .حال میتواند این رفت و امد فیزیکی باشد و یا شاید این رفت و امد اطلاعات در رایانه باشد و یا در مغز فرد به دلیل بازهم فیزکی و شیمیایی و اثر گذاشتن مواد مختلف بر روی هم باعث میشود که افراد جامعه هر کدام برای خودشان راهی را انتخاب کنند .

خوب برای انتخاب کردن این راه ضمن اینکه میتوانند از بسیاری از افراد از جمله خانواده کمک بگیرند ولی در هر حال اگر فرد خودش شناخت بهتری داشته باشد بهتر در راهش گام بر میدارد .دقیقا اگر کمی بیشتر دقت کنیم میبینیم که در همه رفتارهای ما به گونه ای عجیب اولا از خودمان عملی صورت میگیرد و سپس اثار این عمل را میبینیم و میتوانیم همه این مطالب را اینگونه خلاصه کنیم که برای راندن در رینگ زندگی شما بشرطی میتوانید برنده از رینگ بیرون بروید که بهترین راندن را در رینگ از خود باقی گذاشته باشید .در غیر اینصورت شما بازنده هستید .

چگونه برانیم ؟

بارها و بارها روشهایی را عنوان کردم ولی اگر در هر رفتاری قصد داشته باشیم به هدفمان برسیم باید طبق قوانین حاکم بر رینگ بدانیم که اولا میتوانیم در چهار جهت اصلی و حتی در تمامی ۳۶۰ درجه رینگ حرکت کنیم و به مقصد مان برسیم .

این مطلب یعنی انتخاب راه یکی از مهمترین دلایل موفقیت افراد در ایام روزگار محسوب میشود .ولی در هر صورت شما باید بدانید که چه زمان حرکت کنید و چه زمانی توقف کنید .راندن بدون برنامه ریزی نرسیدن را بهمراه دارد .

ولی بهرحال هر راندنی سرعتی از خودش دارد .مثلا

زهره چنان با اخم با بهروز حرف زد که بهروز دیگر خودش اسم خودش را گذاشته بود بد روز .

سرعت این تصادف برابر است با شدت لحن گفتگو مابین زهره و بهروز و از نتیجه بد روز  شدن اسم بهروز میتوانیم نتیجه بگیریم که ظاهرا زهره برای بیان ایده خودش چنان از سرعت غیر مجاز استفاده کرده که نتیجه اش بروز تصادفی سخت برای بهروز بوده که نتیجه ای مثل بدروز داشتن را ازخودش باقی گذاشته است .

رویا وقتی درب خانه را باز کرد و در چارچوب درب خانه همسر جوانش را با خوشروئی به داخل دعوت کرد میدانست که اثر این رفتارش برای عنوان کردن تقاضای رفتن به خرید را در بردارد .

دوستان خوبم :همه ما برای رسیدن به مقصدی که کمال گفته میشود گام برمیداریم .به نظر شما اگر در این راه خواسته باشیم مرتب از سرعت غیر متعارف جلو یا عقب باشیم بطور حتم راندن ما در این راه قابل قبول نمیباشد ولی اگر بتوانیم در همه امور زندگی با روشنی راهمان و با سرعتی مطمئن گام بر داریم بطور حتم در راندن ایام زندگی موفق شده ایم .پس باید سعی کنیم که گام هایی با استواری و محکمی در راه برداشته شود و همیشه بدانیم که خودمان عامل اصلی وارد شدن به این راه هستیم و موفقیت و شکست را نیز در همه شرایط میپذیریم .

ولی اگر نتوانیم در راه زندگی درست گام بر داریم .درست فکر کنیم .دقیقا همانند فردیست که در یک خیابان یکطرفه قصد دارد عبور ممنوع برود .اگر سعی کنیم راه های مستقیم را بر راههای پر پیچ و خم اصلحتر بدانیم بطور حتم این راندنی است که از روی تفکر مثبت نشات گرفته و موفق خواهد شد .

با این امید که شما دوستان خوبم هر روز بهتر از دیروز بتوانید ایام زندگی را با سرعتی همراه با شادی و سلاکتی و تندرستی طی کنید و همه خطرهای بد از همه شما دور باشد .تا پستی دیگر شاد باشین

در پایان روز و شب جمعه خوبی را برای همگان خواهانم .شب بر همه شما خوش

  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:57  توسط مهران رضازاده  | 
        غروب اخرین روز پائیز ۸۶ بازهم من مثل سالهای پیش نزد خانواده ام میباشم و از این بابت خرسندم هرچند که دلم جایی دیگریست.........................

فرارسیدن عید سعید قربان همه مسلمانان جهان مبارکبادا

امیدوارم فرداشب همه دوستان در جمع گرم خانواده های خوب و دوست داشتنی اوقاتی شاد داشته باشید و با توجه به ریزش مداوم برف و باران در همه سراسر کشور رانندگان ما نیز با احتیاط بیشتری رانندگی کنند تا خدای نکرده در این ایام فرخنده و میمون دچار حادثه ناگوار نشوند

 اگر عید رخ او رو نماید          

  بسی جان وجهان قربان توان کردن

تو جانی و زمن دوری نگارا

صبوری راست گو از جان توان کرد

زندگی جنگ است و جانا بهر جنگ آماده شو

نیست هنگام تامل بی درنگ آماده شو

سعی کنید از این ایام کمال بهره را ببرید و تا میتوانید انرژی خوب و مثبت در خود ذخیره کنید تا ایام زمستان را با گرمی وجوتان گرمتر کنید .شاد و سرافراز باشید

  نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 1:47  توسط مهران رضازاده  | 
 

الو الو سلام .خوبی .میگم میتونی بیایی اینجا .بله .سلام .خوبی تو .دوباره چه خبره .

خبر یه خبر جدید و دست اول .تو که میدونی من مرتب توی این زمینه دارم تحقیق میکنم و خوب امروز به جایی رسیدم که احساس کردم که تو باید حتما پیش من باشی و خودت با چشم های خودتت ببینی .شاید اینجوری حرف من رو قبول کنی ....

چند لحظه بعد وقتی دوستم نزد امد به او گفتم میدونی که سالها پیش روی کره زمین تمدن های مختلفی حکومت کرده اند .دوستم گفت اره تازگی ها یه عده جدیدی رو توی یکی از غارها پیدا کرده اند و ظاهرا اونها یه چیزهایی همراهش بوده که تقریبا شبیه همین سیستمی هست که تو داری ازش استفاده میکنی .

به دوستم گفتم امروز وقتی داشتم کار میکردم به یکباره سیستمم مشکلی پیدا کرد .انگاری تصادفی رخ داده بود .چون مرتب سیستمم پیامی را دریافت میکرد و چند لحظه بعد دوباره میرفت .نهایتا توانستم رد این پیام رو بگیرم .

دوستم که حسابی شگفت زده شده بود با هیجان خاصی گفت :چی راستشو بگو .اینقدر سر به سر من نزار .ولی من با اعتماد به نفسم اونو به اتاقم بردم و وقتی سیستمم را روشن کردم و وقتی به نتایجی که سیستمم ارائه میداد بیشتر دقت کرد بیشتر هیجان زده شد .

اون با ذوقی عجیب میگفت :

نه بابا خوشم اومد .راستی راستی قدیمی ها چه جوری زندگی میکردن .واقعا یعنی همه اون خلاقیت ها به یکباره از بین رفته و هیچ آثاری از آن باقی نمانده است .

به او گفتم :اتفاقا وقتی خودت با چشمان خودت این تصادف رو ببینی و کمی دقت کنی میبینی که بوده اند افرادی که ظاهرا با وسایل نقلیه و یا یه جور ماشین هایی در این کره خاکی تردد میکردند ولی جای عجیب اینجاست که ظاهرا اونها یا بلد نبودند و یا ماشین هایی که داشته اند یه جورایی باعث میشده که با همدیگر تصادف کنند و ظاهرا خیلی ها از این گونه تصادفات آسیب دیده اند .

وقتی دوستم بیشتر به نوشته های صفحه دقت کرد ذوق و شوق را توی چشمانش میدیدم .

اون مرتب میگفت :ایول بابا تو دیگه کی هستی .با این کشفی که کرده ای حتما ظرف کوتاه ترین زمان همه ادمها کره زمین با خبر میشن .

به او گفتم :حقیقتش خیلی وقتها بود که با خودم میگفتم اخر چطوری ادمهای اون موقع مثلا ماشین داشته اند و مرتب تصادف میکردند .حالا که ما رانندگی میکنیم اون هم با این سرعت های سرسام آور چرا حتی محض رضای خدا یکبار هم نه تصادف دیده ایم و نه جایی شنیده ایم .

این شاید اولین باری باشد که تصادفی را به این شکل میبینیم .

دوستم گفت :ظاهرا کسی که این مطالب را نوشته یه جورایی میخواسته به دیگرون بگه که یواشتر برند تا تصادف نکنند .گفتم دقیقا درست میگی ولی طبق تحقیقاتی که من کردم در زمان حال اینقدر ماشینها دقیق عمل میکنند که فرد با آسودگی خاطر به مقصد میرسیه ولی با این وجود طبق نوشته هایی که نشانت داده ام قبلا این جوری نبوده و ماشینها حداکثر سرعتی متعارف داشتند .و اینقدر تصادف میکردند .

دوستم گفت :توی دانشگاهی که ما هستیم داریم بر روی همین قضیه کار میکنیم .روی این مسئله که عوامل بوجود اورنده یک تصادف متعدد است و اگر تصادفی رخ دهد حتما باید از خودش آثاری باقی بگذارد و در ضمن میتونیم با استفاده از آثار باقی ماند ه حتی وضعیت قبل از تصادف کردن را نیز شبیه سازی کنیم ولی خودت که خوب میدانی که همه سیستم های ما به گونه ای طراحی شده است که احتمال اشتباه بطور صد درصد از بین رفته است .

به دوستم گفتم :خوب ظاهرا مردم هایی که اونموقع زندگی میکردند به دانش امروزی نرسیده بودند ولی گویا همه اونها به دلیل مختلفی از جمله آلودگی بیش از حد هوا و بلایایی طبیعی که باعث بروز قحطی و نهایت جنگ میشود از بین رفته اند .گویا جنگ آنقدر سنگین بوده است که جایی سالم بر روی کره زمین باقی نمیماند و به مرور همه و همه یکی بعد از دیگری از بین میروند .

سالها طی میشود تا ظاهرا افرادی انگشت شمار دوباره پای بر روی کره زمین میگذارند و دوباره شروع میکنند به درست کردن کره زمین .انها که با دانشی مضاعف همراه بودند خیلی سریع و توسط زنان و مردانی که مایل بودند به تولید مثل پرداختند و فقط طی ده سال چنان جمعیت کره زمین افزایش میبابد که دیگر نیازی به بارداری مردان نبودهولی بچه های تازه متولد شده هم خیلی زود رشد می کردند و در ده سالگی به بلوغ کامل میرسیدند .بچه ها تا ده سالگی باید در یکی از رشته های علوم درس میخوانند و بعد از این ده سال همه دارای تخصص ویژه میشدند .

یکی از این ویژگی ها همین تصادف نکردن و ضد تصادف بودن بوده که نسل به نسل انتقال یافته است .

به دوستم گفتم ببین نویسنده این صفحه حتی تاریخ و روز و ساعت هم برای نوشته هایش در نظر میگرفته .چقدر باحال .تا حال چنین چیزی رو نه توی خیابونها ونه توی بیابونها ندیده بودم .

راستی کلی عکس توی این کتاب است که وقتی میبینی متوجه میشی که خونه ها و شهر ها و یا کوهها با زمان حال چقدر تغییر کرده است .ما هرگز آسمان را آبی نمیبینیم ولی انها اسمان را ابی و درختان را سیز میدیدند و یا به گل ها علاقه مند بودند ولی راستس راستی که چقدر ادمهای بی احتیاطی بودند .چرا مردم اون دوره ایقدر تصادف میکردند .نه راستش من خیلی توی این زمینه فکر میکنم و احساس میکنم که روح اون نویسنده با روح من میخواد یه جورایی ارتباط برقرار کنه ولی حیف که دیگر هیچ روحی و روانی از مردمانی که پنچاه سال پیش روی کره زمین زندگی میکردند حق ورود به حریم کره زمین را ندارند .چون اونها با زیاده خواهی های غیر منطقی شان باعث بروز انواع حوادث از جمله الودگی هوا شدند و اگر کمی دانش امروزی را داشتند هرگز دچار الودگی هوا نمیشدند که این الودگی همه کره زمین را از بین ببرد .واقعا که چه آدمهایی بودند .

ولی پا را نباید روی حق گذاشت .این تصادف ضمن اینکه یه تصادفه ولی نه یه ذره خورده شیشه داره و نه خط ترمزی داره و نه مجروحی داره و نه کسی آسیبی دیده است . فکر کنم مابین این همه آدمیزاد یکی بوده که میدانسته مردم با دستان خودشان گل ها لکد میکنند و یا با خشونت و با تیراندازی کردن به یکدیگر باعث کشته و زخمی شدن یکدیگر میشوند و هر چه هم این تصادف میگفته کسی گوش به حرفش نمیداده است .

اول کتاب را که خواندم اصلا باورم نمیشد که این کتاب نزدیک به ۵۰ سال پیش نوشته شده است ولی او نوشته است

فرهنگ نوین ترافیک  = صحیح رانندگی کردن

او دوست داشته که با این روش به دیگران یادآوری کنه که اگر درست رانندگی کنند هرگز دچار تصادف نمیشن .

دوستم که در حین گوش دادن به حرفهایم هراز چند گاهی نگاهی به کتاب میانداخت با خوشحالی گفت :اصلا دقت کرده ای که هرچند که اسم این کتاب تصادف بوده ولی گویا دست نوشته ها مرد و افکارش همه بدور از تصادف کردن بوده است .

انگاری او هم همانند آدمها زمان حال ضد تصادف بوده است و این برای من خیلی عجیب بوده .اگر چنین بوده چرا او افکارش را به دیگران ارائه نداده است تا دیگران نیز درست رفتار کنند و کسی به حقوق کسی تجاوز نکنه و تصادفی بد رخ ندهد .

به او گفتم :طبق بررسی های علمی صورت گرفته مردم انزمان از دانش کمتری برخودار بوده اند .تقریبا همه به یکدیگر دروغ میگفتند و برای توجیه دروغگویی خود تازه هزاران دلیل میاوردند ولی حال اگر قصد داشته باشی به کسی دروغ بگویی قبل از ادای کلمات سیستم خودش بوق میزند که افکار منفی باعث دروغ گفتن است و وقتی این موج در مغزم تجزیه و تحلیل میشود با خود میگویم وقتی هنوز دروغ نگفته سیستم هشدار میدهد خوب چرا دروغ بگویم .ولی انزمانها هر کسی یه جوری دروغ میگفته و جالب اینکه بعضی از این دروغ ها آنقدر بزرگ و شاخدار بوده ولی همه سر به تعظیم در میاوردند و تشکر میکردند و مرتب تملق میگفتند و حتی دروغ بزرگترها را بیشتر قبول داشتند تا حرف های درست و صحیح را .

دوستم گفت :امروز روز زیبایی برای من خواهد بود .چرا که از بامداد تا حال به سوالهایی که طی این ۱۵ سال عمرم مرتب در ذهنم از خودم سوال میکردم را با پاسخ هایی قانع کنند ه جواب دادم .

راستش میدونی چرا طول موج این تصادف هنوز بعد از ۵۰ سال که همه اون کره زمین بر اثر جنگ و قحطی از بین رفته بازهم سیستم تو توانسته است این طول موج را که تو نامش را کتاب تصادف گذاشته ای باقی مانده .به او گفتم :هنوز به جواب نرسیده ام .

دوستم گفت :به این دلیل که این طول موج بر خلاف همه طول موجها از طول موج انسانیت و صداقت بدون هر گونه شیله پیله همراه بوده است در فضا باقی مانده است .به این دلیل که هر حرف و هر کلمه آن با خلوصی صد درصدی همراه است و همین عوامل باعث شده است که در زمان حال نیز ما بتوانیم بهتر از قبل گام برداریم .باید بروم دانشگاه و درخواست کنم که اگر روح نویسنده این کتاب هنوز مایل است با تو ارتباط برقرار کند به او اجازه دهیم .شاید او دوباره مطلبی با نام تصادف که در اصل مطلبی ضد تصادف است را در اختیارمان قرار دهد .روی دوستم را بوسیدم و تشکر کردم و با زدن فقط یک دکمه همه ان کتاب را در کمترین زمان به دور افتاده ترین نقاط جهان ارسال کردم تا همگان بدانند که زمانی در روی کره زمین وضعیت اینگونه بوده است .پس بیاییم همه با هم و در کنار یکدیگر با خود و خدای مهربانمان عهد ببنیدیم که از همین لحظه نسبت به دنیای اطرافمان دقت بیشتری داشته باشیم .هرچند که با دانش امروزی ما توانسته ایم با دیگر موجوداتی که در دیگر کرات آسمانی زندگی میکنند ارتباط برقرار کنیم ولی بنظرم اگر به مطالب این نویسنده بیشتر توجه شود شاید او راه و روشی بهتر و اسانتر را در اختیارمان قرار دهد که به دیگر افرادی که در دیگر کرات آسمانی زندگی میکنند نشان دهیم که ادمها روی کره زمین ضمن اینکه طی مدت کوتاه چنان کره زمین را بازسازی کرده ایم و در کنارش با همه مردم دنیا و دیگر کرات آسمانی نیز فقط برای دوست شدن و یاری رساندن اماده همه جور کاری هستیم .

نمیدونم ولی وقتی دوستم از نزدم رفت نگاهی به تاریخ صفحه ساعتم انداختم و میدیدم نوشته شده بیست و هفتم ابانماه ۱۴۳۴

دوستم رفت .تلویزون را روشن کردم .خبرنگاری با ذوق و شادی خبری را که تازه به دستش رسیده بود را میخواست بخواند .او با شادی تمام خبر پیدا شدن کتابی تحت عنوان تصادف که دارای طول موج سبز بیسار زیبایی بوده است را به عموم مردم تبریک میگفت و در ادامه از من میگفت که من قبل از ده سالگی توانسته ام در دو رشته جدا گانه تخصص بگیریم و روی همین اصل من با همه فرق میکنم ......

دوستان خوبم .شاید روزی فرا رسد که علم چنان پیشرفت کند که دیگر لازم نباشد شما از ماشین و یا موتور و یا دوچرخه استفاده کنید .شاید روزی فرارسد که وسیله ای ساخته شود که توانایی حرکت کردن بر روی اب و خاک و هوا برایش یکی باشد ضن انکه هرگز برای چنین وسیله ای هیچگونه تصادفی رخ نمیدهد .چرا که این خودرو با سیستم های اماده شده است که تحت هر شرایطی از بروز کوچکترین علتی که باعث بروز تصادف میگردد جلو گیری کند .

بطور حتم در آن زمان نه من حضور دارم نه خدای نکرده شما باشید و از این وسیله ها درست استفاده کنید .

این هم یک تجزیه و تحلیل از بلاگ تصادف .ناگفته پیداست که از اظهار نظر های دوستانم بسیار خرسندم و نهایتا صبر کرده ام تا در زمان خودش بابت هم فکری کردن و بروز دادن انرژی مثبتی که از این طریق برایم ارسال نموده اید را با کمال میل دریافت کنم و میدانم که شما نیز افرادی هستید ضد تصادف ....البته از نوع بد ان

ولی برای همه دوستان ایامی شاد و اوقاتی توام با مهر و محبت و سرشار از عشق داشته باشید .تا شبی دیگر که امیدوارم شب یلدا نیز بتوانم بلاگم را بروز کنم خدا یارو یاورتان باشد

    ////////////////|||||||||||||||||||||

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 23:51  توسط مهران رضازاده  | 
سلام .خوبین .

امیدوارم که هر جایی که هستید جایی باشد که دوست دارید در آن محل باشید و از مکانی که هستید کمال بهره را ببرید .

امشب قصد دارم یکی از شاعران بزرگ کشور امریکای شمالی را برای شما معرفی کنم .

وقتی سرنوشت او را با سعدی خودمان مقایسه کردم به این نتیجه رسیدم که گویی شاعران همه از بدو کودکی به ذهنی پویا مسلط بوده اند و از همان کودکی میل به یادگیری و یا به سفر رفتن و یا کار های مختلف انجام دادن جزی از خصایص بسیاری از شاعران است .

بهرحال امشب شما را با کارل سند برگ(۱۸۷۵م-۱۹۶۷م) و زندگی نامه اش آشنا میسازم .قضاوت با خود شما .

شاعر روستا زاده و ازاده امریکای شمالی در ایلینویز به دنیا امد .

در ۱۳ سالگی بود که درس و مقش را رها کرده و به کار و تلاش و سیر و گردش در پهن جای ایالات متحده پرداخت .

کار کردو زندگی کرد و خواند و نوشت و نوشت .

ظرفشوئی کرد. شیر فروخت .کارگری کرد. رانندگی کرد و آوازه خوان دورهگرد شد .

او سپس گیتار زن شدو اهل سیاست گردیدو سپس شاعر و نویسنده و داستان پرداز و زندگینامه نویس شد.

به همین دلیل است که شعر سند برگ مانند عمرش پرفراز و نشیب و پرباراست .

شعر سند سرشار از زندگی و نشات گرفته از مردم و زیستگاه اوست .او زندگی نامه آبراهام لینکن را در هفت جلد نوشت. صبح بخیر امریکا و ترانه های درو و شیکاگو و بسیاری شعر و داستان های دیگر از دست نوشته های این شاعر پرآوزه امریکایی میباشد .

به قسمتی از شعر زندگی نامه توجه کنید :

زندگی نامه ای یاران

میگردد آغاز با نخستین دم یک انسان

از انگاه که دیدگان به روشنای روز میکند باز

و سپس سیر تلاش و کنکاش واپسین دم حیات

تا آنگاه که دفتر زندگی ورق میخورد و زندگی نامه ای بسته میشود

مگر آنکه اوراق آنرا پس و پیش کنیم

یعنی بیا غازیمش از مردن و فرو بندیمش بازادن

یعنی زندگی را از گور ابتدا کنیم و بازش گردانیم به گهواره

که در هر دوحال نتیجه کار یکی است مهم آنست که خمیر مایه لازم فراهم آید

دیگر کاری نیست شما را جز پیرامون دوده وگوهر گردیدن

از اصل و نسب و ایل و تبار اشاراتی کردن و از هر دری سخن راندن

که توان از هر سویی تاخت و از هر کاهی کوهی ساخت

دوستان خوبم هر چند که شخصا نمیتوانم آنقدر بلند فکر کنم که در باره این شاعر بزرگ مطلبی عنوان کنم ولی شعر بیوگرافی او بقدر کافی دلنشین است که به دل همه مینشیند .

پی نوشت :منبع کتاب زندگی نامه شاعران ایران و جهان جلد اول

برای همه دوستان خوبم آرزوی موفقیت دارم .پست بعدی در زمینه تصادف چیست ؟ را تاچند روز اینده در بلاگم قرار میدهم .به این دلیل تبلیغش را میکنم که چون در فاصله ایام تابستان تا زمان حال چند تصادف بد را شاهد بوده ام که نتیجه ای خوب در بر داشته است پس توصیه میکنم حتما خواننده پست بعدی در چند روزه آینده باشید .خبر خوب و زیبایی را انتخاب کرده ام .قصد دارم تجزیه و تحلیلی دیگر را برای شما در این زمینه یعنی تصادف در بلاگم قرار دهم و

تا فراموش نکرده ام اینکه به تازگی دوستانی جدید در بلاگم اظهار محبت کرده اند .

ضمن تشکر و قدر دانی از همه خوبان و از همه بلاگرهای خوبی که همه اندیشه های خوب و زیبا در دل و ذهن و افکارشان دارند ایامی خوب و اوقاتی شاد را خواهانم .

شاد باشید .

امروز مطلبی در باره خندیدن در روزنامه میخواندم .به این نتیجه رسیدم که چون کم و بیش یه ذره بیشتر از دیگران لبخند میزنم نسبتا جوانتر نیز هستم و به شما نیز بازهم توصیه میکنم که از لبخند و خندیدن دوری نکنند چرا که پیری زود رس میاره ها

  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 22:29  توسط مهران رضازاده  | 
      

سلام .خوبین .سلامتین .امیدوارم که همیشه شاد و خرم باشید .من نیز به لطف دوستانم خوبم و از این بابت از خالق مهربانم شاکر و سپاسگزارم .

معمولا نه تنها من بلکه هر فردی که فکر میکند قصد داشته باشد در این زمینه حرفی و مطلبی ارائه دهد باید حدااقل در اندازه خودش از دنیای هستی شناخت و درکی داشته باشد و هر چه شناخت و درک او از دنیای هستی بیشتر باشد بطور حتم بهتر میتواند آنرا به دیگران معرفی کند تا دیگر افراد نیز از این درک شناخت بهتری پیدا کنند .بهرحال حقیر خودم را در این مقدار نمیدانم ولی ...

ایا تا حال شده است که در کنار محلی باشید که مقدار قابل توجهی آب جمع شده باشد .بطور حتم اگر حتی اگر  در چنین مکانی قرار نگرفته باشید از طریق سیما تصاویری را دیده اید .

وقتی تکه سنگی به میان ابها میاندازیم هرچند که تکه سنگ کوچک و کم وزن باشد بازهم از خودش موجهایی ساطع میکند .

موجها مرتب به صورت دورانی به راه خودشان ادمه میدهند و بطور حتم با دیگر موجهای کوچک و بزرگی که در ان محیط بوجود آمده اند برخورد خواهند کرد و نتیجه این برخورد بازهم بصورت موجهایی به اطراف نیز بازمیگردد .با این حساب شاید اینگونه بتوانم بازگو کنم که دنیای هستی همانند همان محلی است که از آب انباشته شده است.

در جهان پیرامونمان همه ستاره ها و سیاره ها با سرعتی حیرت آور در حال ادامه مسیر هستند و با این وجود هر کدام از آنها بر دیگری اثر دارد و اثر میگذارد و اثر میبیند .

ولی با این وجود نیروی لایزال الهی که انسان از درک حتی ذره ای از آن عاجز است همه آنها را در وزنها و مسیرهای معلوم و مشخص قرار داده است .

مثلا کره ماه مخصوص کره زمین است و به گرد آن میچرخد و تحت جاذبه زمین است . بر روی ابهای اقیانوسها اثر میگذارد و باعث جذر ومد میگردد و به همین علت آبهای اقانوسها نیز در مسیرهایی که به آن جریانهای دریایی گفته میشود به مسیر خودشان ادامه میدهند .

دنیای هستی دنیایست با طول موجهای متعدد که بعضی از این طول موجها برای انسان قابل درک است و بعضی دیگر نه .

شاید وقتی از کسی و یا چیزی و یا هر ماده و یا غیر ماده ای که در دنیای ذهنمان میتوانیم درک کنیم اگر دارای طول موجهای خوب باشد برای ما خوشایند و اگر بد باشد ناخوشایند و اگر هم طول موجی باشد که مثلا بی اثر باشد ما نیز نسبت به آن بی تفاوت خواهیم بود .

وقتی درختان سبز را در کنار جویی از آب و در کنار کوهستانی که به ظاهر وحشی است و شاید برای ما چنین باشد بطور حتم اگر گلی زیبا را در آن مکان ببینیم طول موجهایی که دریافت میکنیم خوب و زیبا و مثبت هستند ولی اگر در همان مکان مثلا با صحنه ای روبرو شویم که نا خوشایند باشد همان محیط در عین حال که از خودش موجهای سبز و خوب ساطع میکند ولی حس ناخوشایندی که ما بدست میآوریم بد و منفی است .....

شما نیز موافق هستید که مشکل از آنتن های گیرنده طول موجهای ماست که درست عمل نمیکند ولی اگر خوب کار کند و درست و به موقع این امواج را دریافت کند بطور حتم من و شما نیز از دنیای هستی درک بهتر و شناختی بیشتر پیدا میکردیم پس

با یک لبخند خوب و دلنشین  که از خودش نیروی مثبت ساطع میکند تا پستی  دیگر  

  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 23:26  توسط مهران رضازاده  | 

با سلام خدمت همه دوستان خوبم .خوبین .امیدوارم که چنین باشد . من نیز به الحمد الله خوبم و هرچند که در شغلی شریف مشغول بکار شده ام (متر کردن خیابانها ) ولی حقوقش قدری کم است .که قرار است با کمک گرفتن از دولت کمی به حقوق هایمان اضافه شود.!!!!؟؟؟

بهرحال امیدوارم که شما در زندگی و در امور شخصی و اجتماعی از من تبعیت نکنید و همیشه این را بدانید که عبور از چراغ قرمز باعث میشود که شما در مسیری گام بردارید که شاید دیگر امکان بازگشتی وجود نداشته باشد .

با این امید که هر روز بهتر از دیروز باشید به داستانکم دقت کنید .

خاطره تو

نمیدونم دقیقا بگم از چه موقع یاد تو در دلم و ذهنم جاری شد ولی میدانستم که دیر یا زود باید با تو روبرو شوم .انگاری یه برنامه ای بود که باید اجرا میشد و هرچند که من و تو و دیگران میتوانستند کاری کنند که یاد تو بهتر و زیباتر در دل و روحم جاری بشه ولی خوب میدونی که همیشه اطرافیان آدمی همیشه نمیتونند اونجوری که من و یا تو دوست داریم کمکمون کنند .بعضی از اونها آنقدر گرفتار روزمرگی زندگی شدند که اصلا دیگه هم منو و هم تو رو و هم حتی  خودشونرو از یاد بردند .هر چند که همه میگند من هم باید مثل مابقی یاد تو را از دل و ذهنم پاک کنم ولی ٬٬٬٬٬

تقریبا احساس میکردم که باید در مسیری قرار بگیرم که بتوانم علاوه بر آن که در کل مسیر زندگیم تغییراتی بدم دیگر با آن شرایط کار نکنم .این یک فکری بود که سالها در باره اش فکر کرده بودم . ولی کمی سخت بود .

جدا شدن از کسی که تقریبا نزدیک به نیمی از سنم را همراه من بوده کمی دشوار و سخت بود ولی من دیگر تصمیم خودم را گرفته بودم .

اون روزها بهتر از این روزها فکر میکردم ولی وقتی افکارم به مرحله ای رسید که دیدم باید دکمه استارت را بزنم یهویی توی دلم خالی شد .یه ندای درونی مرتب بهم میگفت :هی پسر میدونی داری چکار میکنی .میدونی باید باقی مانده عمرت را با یه اسم دیگه و با یه رفتار دیگه طی کنی .ولی تو که نمیتونی با همه اهل مردم این شهر نشست و برخواست کنی نه میتونی .؟

سوالها هر روز بیشتر میشد و من خوب از قبل خودم را آماده چنین وضعیتی کرده بودم .

هنوز یکماهی نشده بود که با کارم و با افرادی که تقریبا چیزی حدود ۱۵ سال با اونها هم کلام  شده بودم  خداحافظی کردم .خبر یواش یواش توی شهر پیچید .هر روزی که از خونه میزدم بیرون خواسته یا ناخواسته با کسانی روبرو میشدم که خوب منو مشناختن و جویای احوالم میشدند وقتی قضیه رو بهشون میگفتم اخمی توی چهرهشون می انداختن و میگفتن چی تو نباید اینکار رو میکردی .باید صبر میکردی .تو اشتباه کردی .تو خبر نداری که وضعیت توی جامعه چطوریه .

خوب منهم حرفی برای گفتن نداشتم سعی میکردم توی مسیرهایی رفت و آمد کنم که کمتر با این سوال کردنها روبرو بشم .

خودم خوب میدونستم که دارم چکار میکنم .من باید هر جوری بود یاد تو رو از دل و ذهنم پاک کنم و من بهرحال روزی را برای این کار انتخاب کرده بودم و طبق یک برنامه مشخص و معلوم یه روز رفتم سر کار و گفتم :

بچه ها آهای بچه ها صدای منو میشنوفین .اگه بدی دیدن خوبی دیدن حلال کنید .باور کنید همه شما ها را مثل برادر هایم مینگرم و از هیچ کدوم هم ناراحت و شاکی نیستم ولی خوب بچه ها اگه یه روزی منو توی خیابون دیدن حتما جواب سلامم را بدین البته اگه منو بشناسین .

بعضی ها که قدیمی بودند جلو اومدند و سعی کردند که بازهم با نصیحت منو از ادامه مسیرم بازدارند ولی من دیگه تصمیم خودم رو گرفته بودم .

تقریبا شش ماهی شد که من دیگه با همه خداحافظی کرده بودم و رسما دیگه هیچ کاری با شغل سابقم نداشتم .بیشتر از این فکر کرده بودم که میرم شهر خودم و توی خونه خودم میشینم زندگی میکنم و توی مغازه ام هم یه کار و کاسبی راه میاندازم .بیشتر دوست داشتم کار رایانه بکنم . طبقه دوم خونه ام رو هم میدم اجاره .من باید هر چی زودتر دست بکار بشم و باید قبل از همه برای ادامه مسیر یه همراه پیدا کنم .یه کسی که مثل خودم باشه ولی اخه اگه مثل خودم باشه که کلاه هر دوی ما پس معرکه اس ولی بهرحال وقتی کمی جستجو کردم متوجه شدم که باید بیشتر تلاش کنم .

اونجوری ها هم که من فکر میکردم نبود .روزهای سرد زمستان رفت و آمد برایم سخت بود و باید وسیله ای تهیه میکردم .یادش بخیر با چه قرض و قوله ای چه ماشینی خریدم .البته یه کمی خودم مقصر بودم .فکر میکردم هر کی به من میگه سلام حال شما خیلی مخلصتیم خیلی چاکرتیم بهم بگه حتما اون منو دوست داره .خوب شاید خیلی ها اینجوری باشن .البته من هرگز با کسی که هیچ شناختی ازش ندارم هیچگونه نشست و برخواستی نمیکنم .ولی دلم از اون جایی میسوزه که متاسفانه همه اون برنامه هایی که بعد در مسیر زندگیم قرار گرفت همه اش از جانب دوستان مثلا با حال و بیحالم بود که بهرحال ابراز محبت میکردند.تازه خودشونو رو بچه حاجی محسوب میکردن و منو به چشم یه آدم معمولی .

نوشتم معمولی ....بازهم یاد تو افتادم .تو میگفتی من یه نفری هستم که معمولیم .مهربونم .نه اینکه از پول بدم بیاد ولی ......

بهرحال سال اول گذشت و من وارد دومین سال شدم .تقریبا همه اطرافیانم یه جورایی با من مخالف بودند و خوب شاید درست میگفتند .شاید من باید همان روزی که از بچه ها خداحافظی میکردم باید یکراست میرفتم شهر خودم و توی خونه خودم زندگیم رو ادامه میدادم ولی خوب مادر تنها بود من باید از اونهم مواظبت میکردم .همه خواهر و برادرهایم رفته بودند دنبال زندگی خودشون ولی نمیدونم شاید اگر من هم مثل اونها بودم خیلی بهتر بود .

هر کسی از راه میرسید نظری میداد .یکی میگفت٬ تو اصلا اشتباه محض کردی که از اونجا اومدی بیرون ٬بهش میگفتم اخه مرد حسابی بیا با هم دیگه بریم تو فقط ده دقیقه کاری که من میکردم را انجام بده اگه بعد از ده دقیقه تقاضای صندلی نکردی من اسمم رو میزارم مهرانه .

من باید در مسیر خودم به راهم ادامه میدادم .دقیقا مثل موقعی که ادم داره رانندگی میکنه و یهو سر یه چهار راه میبینه یکی پرید وسط خیابون باید اینقدر حواسم جمع باشه که بتونم هم با یارو تصادف نکنم و هم اینکه بخاطر کار اشتباه دیگرون توی چاه نیفتم .بدترین لحظات بود .لحظه هایی که باید تصمیم میگرفتم .دلم نمیخواست که دوباره بازنده بشم .دلم میخواست برای یکبار هم که شده طمع خوش موفقیت رو بچشم .

روزها و شبهای بسیاری طی شد .

راههای مختلفی را طی کردم ولی نتیجه منفی بود هیچ نتیجه قابل قبولی نداشتم .یواش یواش دیگه حتی توی خونه هم منو قبول نداشتن چرا چون دیگه من پولی در جیبم وجود نداشت .

دست روزگاره دیگه با هر مکافاتی که بود پایم را کردم توی یه کفش و گفتم آهای چوب حراج زدم به مالم .آهای آهای میفروشم .فروختم .ولی دوباره سروکلاه بزرگون پیدا شد .دوباره شروع کردند به نصیحت کردن .این راهش نیست که داری میری .نباید اینکار را میکردی .واسه چی خونه ات رو فروختی .زود برو یه خونه بخر وگرنه دیگه نمیتونی خونه دار بشی .هزاران حرف دیگر ولی در عمل همه اون بزرگون هم نتوانستند قدمی برایم بردارند .

وقتی تلاش مجدد کردم و با هر مکافاتی بود یه مغازه اجاره کردم و یواش یواش مشغول بکار شدم .یه مدتی گذشت .تقریبا ارامشی بر زندگیم حاکم شد .ارامشی که قبل از طوفان بود و دوباره باعث شد که همه اون چیزهایی که من ساخته بودم با یه وزش طوفانی خرد بشه و با خودش ببره .

وقتی ساعت را نگاه کردم متوجه شدم که باید بروم .از جایم بلند شدم .توی چار چوب در یکی از دوستانم ایستاده بود .سلام و علیکی کردیم  .من میخواستم برم که دوستم سر حرف رو باز کرد .گفت :چه خبر گفتم :سلامتی .خبر خاصی نیست .گفت :یعنی هنوز مجرد هستی !!!! به آرامی سرم را بلند کردم و گفتم قرار نبوده که ازدواج کنم .بهرحال دوستم تلاش کرد که دوباره در باره تو فکر کنم .

من هم مثل همه ادمهای دیگه باید برای ادامه مسیرم یه همراه پیدا میکردم یکی که مثل خودم باشه .اخه مگه من کیم که باید مثل خودم باشه .

میگفت خیلی آدم مهربونی هستی .

وقتی بیشتر سوال کردم همان موقع گفتم که دوست من این خانمی که میگی قبول نمیکنه .گفت :نظر خودت چیه .گفتم :ندیده باید بگم .گفت نه ولی باید تا دو تا سه ماه آینده صبر کنی .

کمی برایم غریب آمد .

دلم نمیخواست که دوباره یکی با اسم مهر و مهربونی بیاد توی زندگیم و بعد از اینکه خوب حس کنجکاویش ارضاء شد بره دنبال زندگی خودش .

وقتی برای اولین با تو روبرو شدم از این همه اخمی که کرده بودی کمی دلخور شدم .با خودم فکر میکردم که نباید توی جلسه اول برخورد اینجوری با کسی برخورد کنی . مدتی گذشت تا من فهمیدم که چرا او ن شب اینقدر ناراحت بودی .تو خبر داشتی که من کی هستم ولی باور کن من نمیدونستم ....بهرحال بازهم سعی کردم بروی خودم نیاورم ولی بازهم متوجه شدم که توی جلسه بعدی یه جورایی دوست داری که حرف حرف خودت باشه .

آهنگ مرا ببوس در همه فضای اتاقم پیچیده .روزها و شبها خیلی زود طی شدند .

تو رفتی ولی من جایی را ندارم که بروم .من اینجا منتظر تو خواهم ماند .تو گفتی که بگذرم ولی نتوانستم .

اعتراف به این قضیه برایم راحت است .ولی بازهم نمیتوانم یاد تو را از دل و ذهنم پاک کنم .

وقتی گفتی من مهربونم خیلی مهربونم نذاشتم حرفت تموم بشه .با یه ذوقی گفتم اگه این جوری باشه اگه این جوری باشه خیلی خوبه ولی خبر نداشتم که تو اگه هر چی داشته باشی که میدونم داری یه چیزی رو نداری

من نمیگم چه چیزی رو نداری .میدونی چرا ؟واسه اینکه میترسم دوباره تو هم توی  این دم غروبی پائیز دلتنگ بشی .

اصلا باشه هرچی تو بگی .باشه دیگه باید بگذرم .هرچند که دوست نداشتم .

بیشتر دوست داشتم در کنارم باشی در کنارت باشم .شبها تو برایم داستان بگویی ولی خوب جور نمیشه .اخه من یه عیب بزرگی دارم .میدونی اون چیه .عیب بزرگ من اینه که من هم دوست دارم فقط دوست دارم ادای آدمهای مهربون را در بیاورم .مثل همون مترسکه که دست تاشو باز گذاشته تا پرنده ها روی اون بنشینند و لبخندی بر لب داره تا بازهم به همه بگه بابا اینقدر ایام روزگار رو سخت نگیرین .لبخند بزنید .

هر شب وقتی از شمردن ستاره ها خسته میشم یه نوری توی آسمون پیدا میشه .یه نوری که خیلی ضعیفه ولی هرچی بهش نگاه میکنم میبینم اونهم داره منو نگاه میکنه .لبخند میزنم اون اخم میکنه .من اخم میکنم اون میخنده .من هم دوباره میخندم به همه این ایام ها و این پائیز ها ...

از دست من دلگیر نباش .خبر نداری که وقتی دلت میگره دل من هم اینجا میگیره .یادته اون روز توی پارک وقتی داشتیم بهم دیگه تیکه میانداختیم یهو هوا ابری شد و یه مرتبه باد همه جا را فرا گرفت و اینقدر تند وزید که همه حرفهای منو و تو را با خودش برد .واسه همینه که هیچ خبری از من نمیگیری ...

یادت میاد بهت چی گفتم :گفتم: مثل اینکه من سه تا اشتباه کرده ام .اولی و دومی رو گفتم ولی سومی را نگفتم .میدونی چرا نگفتم .چون مطمئن نبودم ولی حال اینقدر مطمئن هستم که میتونم قسم بخورم که نه تنها اولی و دومی اشتباه نبوده بلکه من افتخار میکنم که باهات آشنا شدم .هرچند که محبتی به یکدیگر نکردیم .چرا تو کردی ولی من نفهمیدم .(فهمیدم ولی نمیتونستم جواب بدم )باید بازهم میگفتی . نکنه یادت رفته خوب همون بهتر .بزار یادت بره بهتر از این است که دوباره یادت بیاد .

چی چی یادت هست .تو که نمیدونی من چی میخوام بگم .میدونی .باور نمیکنم .چرا ؟نه تو هم دوباره مثل همه اون کسایی که با لبخند میان توی زندگی ادم و خیلی راحت وقتی خوب حالتو گرفتن میرن دنبال کارشون .کار درست همینه .

مهر و وفا چیه .پول داری ٬اخه تو که پول نداری نشستی اینجا واسه خودت چی چی سرهم میکنی .برو برو تو هم بسلامت .افتاب بیست و سوم ابانماه ۸۶ نیز در حال غروب است .

امروز چه غروب زیبایی ست . امروز با خودم عهد کردم که دیگر یاد تو را از دل و ذهنم خارج کنم .جای بهتری برای آنها پیدا کردم .اگر گفتی کجا <

یه جای خوب .یه جای که تا وقتی زنده ام همراهم باشه و کسی نتونه دست بهش بزنه .تو اولین نبودی ولی مطمئن باش اخرین نفری هستی که توی قبلم جا دادم .دیگر ظرفیت کامل است ودیگر به غیر از یاد تو در قلبم هیچ کس و هیچ چیزی را در قلبم جای نخواهم نداد .

میدونم که منو می بخشی .اخه من که کار بدی نکردم که ..............................پایان..........................

امیدوارم که دوستان خوبم ایامی شاد و پر از لبخند را در پیش رو داشته باشند .شاد و بهروز باشید

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 1:2  توسط مهران رضازاده  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM